تبليغاتX
فانوس
 
آخرين مطالب
"حِرصا فی العلم...."
عشق است به آسمان پریدن
عاشقانه های یک شهید
راهیان دیار نور
زمزمه های چند خاکریز
دفاعیه یک دانشجو از استادش
قطعه ای از آسمان
تاول
فاخلع نعلیک.....
آرشيو مطالب
بهمن 1390
آذر 1390
مهر 1390
اسفند 1389
دی 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
پيوندها
آن چه خوانده ایم ...آن چه خواهیم خواند..
میان این مسیر
قنوت قافیه ها
زائر باراني
سفیر رحمت
دو نیمه سیب
سرلوحه
راحیل
کاش می شد خدا را بوسید...
خداباران
گروه تواشیح و مدیحه سرایی طوبی
خرابه نشین
سردار تنها
"حِرصا فی العلم...."

زبانش زخم شده بود .طلبه ای بود قطع نخاعی .وسط امتحانات مرخصی می خواست.گفتم الان چرا؟خیلی حیفه"گفت:"از خانواده ام خجالت می کشم که دائما به آنها بگویم کتاب را برایم ورق بزنید ؛برای همین با زبانم ورق می زنم .ولی الان دیگر زبانم زخم شده است!

امام صادق (ع):

لو عَلِمَ النّاسُ ما فی طَلَبِ العلمِ لَطَلَبوهُ و لو بِسَفکِ المُهَج و خَوضِ الُّجَج

اگر مردم می دانستند که در طلب علم چه فوائدی است ،هر آینه آن را می طلبیدند ،گرچه در راه آن خون بریزند و در ژرفای دریاها فرو روند.

تو دل عملیات با آن همه گلوله و خمپاره منتظر منور بود .منور که شلیک شد همه خیز رفتند .اما او که تا خاموش شدن منور چند دقیقه ای فرصت داشت ،با آرامش اسلحه را زمین گذاشت و کتاب درسی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و شروع کرد به مطالعه ....تو دل عملیات منتظر منور بود...

امیرالمومنین علی(ع)در توصیف متقین:

"حِرصا فی العلم...."

در یادگیری دانش حریص هستند.

*پ.ن. از کتاب بچه های محله تو و من ،گردآوری :مهدی مطلبی

*پ.ن.تذکری به خودم

2راوی | 21:55 - شنبه هشتم بهمن 1390
+ |
عشق است به آسمان پریدن

مگه سادست رفتن؟!

مگه سادست دل بریدن؟!

مگه سادست گذشتن از همه چی؟!

مگه همین عزم داشتن برای شهید شدن سادست؟!

ای خدا می دونی که من هم سوسولم، طاقت درد ندارم، یه عالمه وابستگی دارم، ضعف اراده دارم .....

ولی تورو دوست دارم.... ولی حسین (ع) بی کفنت رو اربابم می دونم .... عاشق سید علی (دامت برکاته) هستم .....

بالاخره برای این جور آدما هم راه هست برای بالا رفتن، نیست؟! مگه معلول جسمی بعضی وقتا شفا نمی گیره، منم معلول عقلی و عقیدتی؟! ای خدا به من درک استفاده از فرصت ها رو بده!

می دونید می خوام چی بگم، می خوام بگم همه اون شب حساس عاشورا، تو اون فرصت، تصمیم خودشون رو گرفتن و چیزی کم نذاشتن تا تونستن در جرگه کربلائیان باشن.

از اول تاریخ تا همین شهدای فناوری همه و همه بیعتی با حسین بستن و این بیعت رو نگسستن، مگه نیازی به داستان و روایت داره که بگم اباعبدالله الحسین (ع)، سیدشهدای کل شهیدان عالمه و روز عاشورا یار امام حسین بودند و همه کربلایی شدند؟! حسین (ع) مرکز توجه عاشقان عالم، کربلا مرکز آسمان عاشقان عالم و عاشورا وعده دیدار همه عاشقان عالم در این آسمان می باشد؟! خدایا منم به این وعده گاه برسون و کربلایی کن! خدایا دلم از بی کربلایی تنگ شده! مرا لبیک گوی واقعی به هل من ناصر ینصرنی قرار بده!

« کربلاقلب زمین است و عاشورا قلب زمان. یعنی اصلا کربلا مطلق زمین است و عاشورا مطلق زمان، و راه های آسمان از اینجا آغاز می شود؛ از اینجا دروازه ای به عالم مطلق گشوده اند. »

2راوی | 11:0 - پنجشنبه هفدهم آذر 1390
+ |
عاشقانه های یک شهید

اولین دیدارمان بسیار زیبا بود. تقویمی را از سازمان " امل" به من هدیه دادند. دوازده نقاشی داشت، برای دوازده ماه سال. همه زیبا، بدون اسم و امضا و من عاشق یکی از آنها.. همان که تمام زمینه‌اش سیاه بود و یک شمع کوچک در میان تاریکی‌اش روشن... و عاشق متن‌نوشته آن:


"من ممکن است نتوانم تاریکی را از بین ببرم ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که به دنبال نور است آن نور، هرچقدر هم کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود" دوست داشتم صاحب اثر را بشناسم ولی نقاشی هیچ اسم و نشانی نداشت..

چند روز بعد در موسسه او را دیدم، چه تصور بدی از او داشتم!!! فکر می‌کردم کسی که نامش با جنگ گره خورده باید آدم قسی‌ی باشد، حتی می‌ترسیدم... لبخندش… آرامشش ... مرا غافلگیر کرد؛ چقدر خودمانی!!! از دوستم پرسیدم: مطمئنی او خودش است؟ و او، مطمئن بود..


تقویمی که دستش بود درست مثل تقویم من بود، گفتم: «من این را دیده‌ام» از نقاشی‌هایش پرسید. گفتم: «شمع، شمع مرا متاثر کرد، نقاش آنرا می‌شناسید؟» لبخند زد، خودش خالق آن اثر بود. من متعجب شدم، متعجب‌تر از دیدن چهره خندان و صمیمی‌اش!!! گفتم: «شما در جنگ و خون زندگی می‌کنید، فکر نمی‌کنم بتوانید اینقدر احساس داشته باشید!» لبخند زد و شروع کرد به خواندن نوشته‌های من. آن‌ها را از حفظ بود! اشک‌هایش سرازیر شد....

اولین هدیه را قبل از ازدواج به من داد، در راه یکی از سفرهای روستایی، داخل ماشین. چقدر هدیه‌اش را دوست داشتم. با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بودم و حجاب درست و حسابی نداشتم اما دوست داشتم جور دیگری باشم. مدیر مدرسه‌ای بود که در آن زندگی می‌کرد. از مهمان‌هایش هم در همان یک اتاق محل سکونتش پذیرایی می‌کرد.


روز اول چقدر جا خوردم وقتی فهمیدم باید کفش‌هایم را درآورم و روی زمین بنشینم! او شاهکار بود، غافلگیر کننده، جذاب. وقتی هدیه را به من داد خیلی خوشحال شدم، همان جا باز کردم، یک روسری قرمز با گل‌های درشت. من جا خوردم اما او لبخند زد: «بچه‌ها دوست دارند شما را با روسری ببینند» روسری را سر کردم. بچه‌های موسسه با حجاب من مشکل داشتند، اما او هرگز نگفت: حجابش درست نیست، مثل ما نیست و ... او دستان مرا گرفت و قدم به قدم جلو آورد به سوی اسلام. او دست مرا گرفت و از ظلمت و روزمرگی بیرون آورد.

پس از نه ماه با هم ازدواج کردیم... «تو دیوانه شده‌ای! این مرد بیست سال از تو بزرگ‌تر است، ایرانی است، همه‌اش توی جنگ است، پول ندارد، همرنگ ما نیست، حتی شناسنامه ندارد!»... این حرف‌ها را همه حفظ بودند به جز من... قانع نمی‌شدم مثل بقیه ازدواج کنم، من به دنبال یکی مثل او بودم، یک روح بزرگ، آزاد از زندگی دنیایی و متعلقاتش.

روزی که مصطفی به خواستگاری‌ام آمد مامان به او گفت: «شما می‌دانید این دختر که می‌خواهید با او ازدواج کنید چطور دختری است؟ این صبح‌ها که از خواب بلند می‌شود هنوز رفته که صورتش را بشوید و مسواک بزند کسی تختش را مرتب کرده لیوان شیرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده کرده‌اند. شما نمی‌توانید با مثل این دختر زندگی کنید، نمی‌توانید برایش مستخدم بیاورید اینطور که در خانه‌اش هست». مصطفی خیلی آرام اینها را گوش داد و گفت: «من نمی‌توانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول می‌دهم تا زنده‌ام، وقتی بیدار شد، تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت» و تا شهید شد، اینطور بود. حتی وقت‌هایی که در خانه نبودیم در اهواز در جبهه اصرار می‌کرد خودش تخت را مرتب کند. می‌رفت شیر می‌آورد خودش قهوه نمی‌خورد ولی می‌دانست ما لبنانی‌ها عادت داریم، درست می‌کرد...

خیلی سختی کشیدم تا به او رسیدم....

دو ماه بعد از ازدواجمان دوستم گفت: «یک چیز برایم روشن نشد! تو خیلی از ظاهر خواستگارهایت ایراد می‌گرفتی، چطور با او که مو نداشت ازدواج کردی؟» از او دلخور شدم، حتی کار به بحث کشید، که او اشتباه می‌کند. آن روز به محض بازکردن در خانه، شروع کردم به خندیدن، آنقدر که اشک از چشمانم جاری شد. پرسید: "چرا می‌خندی؟" گفتم: " تو کچلی!؟ من نمی‌دانستم !!"

تمام راه را اشک ریختم، او به ایران رفته بود. از روز اول ازدواج قضیه آمدن به ایران و انقلاب را می‌دانستم، ولی این برایم یک خواب بود، خوابی طولانی. خیلی‌ها می‌آمدند لبنان به دیدنش، تا اینکه یک روز عصر او گفت: "ما داریم می‌رویم ایران". گفتم: "برمی‌گردید؟" گفت: "نمی‌دانم.." با بعضی شخصیت‌های لبنانی رفت، آنها برگشتند و او ماند. نامه داد،" امام خواسته بمانم..." چقدر دوری از او برایم دشوار بود. در نامه دوم نوشت: "بیا ایران".

آن وقت ها انگار در مصطفی فانی شده بودم نه در خدا . می گفتم مصطفی تو مال منی. و او درک می کرد می گفت:« هرچیزی از عشق زیباست تو به مُلکیت توجه می کنی. من مال خدا هستم تو هم. این وجود مال خداست» برایش می نوشتم« کاش یکدفعه پیر بشوی، تا نه کلاشینکف تو را از من بگیرد و نه جنگ» و او جواب داد که« این خودخواهی است اما من خودخواهی تو را هم دوست دارم. این فطری ست. اما چطور مشکلات حیات را تحمل نمی کنی؟ من تو را می خواهم محکم مثل یک کوه، سیال و وسیع مثل یک دریای ابدیت... تو می گویی مُلک؟مُلکیت؟ تو بالاتر از ملکی. من از شما انتظار بیشتر دارم. من می بینم در تو کمال و جلال و جمال.جایز نیست در وجود تو خودخواهی. تو روحی تو باید به معراج بروی تو باید پرواز کنی. چطور می توانم تصور کنم افتادی در زندان شب. تو طائر قدسی. می توانی از فراز همه حاجزها عبور کنی. می توانی در تاریکی پرواز کنی...

کنارم بود، نگاهش کردم. "یعنی فردا که بروی دیگر تو را نمی‌بینم؟". گفت: "نه". به صورتش دقیق شدم و چشمانم را بستم." باید یاد بگیرم، تمرین کنم چطور صورتت را با چشمان بسته ببینم". صبح مثل همیشه لباس و اسلحه‌اش را آماده کردم و آب خنک دادم دستش برای توی راه. اینها را گرفت و به من گفت: "تو خیلی دختر خوبی هستی" ... و با عده‌ای از همراهانش رفت..........


"اللهم تقبل منا هذا‌القربان"، در سردخانه بیمارستان هستم.....بغض تمام وجودم را فرا گرفته، ولی او آرام است .... من دیگر دلشوره شهادت یا زخمی‌شدنش را ندارم..... به آرزویش رسید

با مصطفی یک عالم بزرگ را گذراندم از ماده به معنا، از مجاز به حقیقت و از خدا می خواهم که متوقف نشوم در مصطفی، همچنان که خودش در حق من این دعا کرد:

«خدایا من از تو یک چیز می‌خواهم با همه اخلاصم که محافظ غاده باش و در خلا تنهایش نگذار! من می‌خواهم که بعد از مرگ او را ببینم در پرواز. خدایا! می‌خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و می‌خواهم به من فکر کند مثل گلی زیبا که در راه زندگی و کمال پیدا کرد و او باید در این راه بالا و بالاتر برود. می‌خواهم غاده به من فکر کند، مثل یک شمع مسکین و کوچک که سوخت در تاریکی تا مرد و او از نورش بهره برد برای مدتی بس کوتاه.

می‌خواهم او به من فکر کند، مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بی‌نهایت»

پ.ن:بخش هایی از کتاب نیمه پنهان ماه (زندگی نامه شهید چمران )

پ.ن :تقدیم به همسر مهربانم ،محمدم،که با عاشقانه های عارفانه اش به زندگی ام رنگ تازه ای داده...

پ.ن :خدایا شکرت...

 

2راوی | 13:6 - جمعه بیست و دوم مهر 1390
+ |
راهیان دیار نور

شهدا می خواهند ما ر زیارت کنند،آیا آماده هستی؟آیا از دنیا دل بریده ای ؟آیا راهی دیار نور شده ای ؟پس بیا وببین !اگر دل نبریده ای در دو کوهه هر چه از دنیا آورده ای پیاده کن،تا بتوانی درک کنی در کجا هستی!تا بتوانی حسینیه حاج ابراهیم همت را زیارت کنی!وبه طواف عشق برویم وآنجا بخوانیم:

کربلا،کربلا ،ما داریم می آییم !

این حسینیه ،همت اول عشق است!شروع عشق بازی!حتی ساختمان های این پادگان نور هم دور حسینیه طواف می کنند !چه زیباست !در این پادگان ،دل های دنیایی می آیند در اینجا نور می گیرندوراهی نور می شوند !چون باید همجنس نور شوند .اما اگر می خواهی در ک کنی چگونه پرواز کزدن وپریدن را ،شب ها وسحرهای این حسینیه را درک کن وقبرهای دور وبر این کعبه عشق را !گوش کن !صدا می آید !

الهی وربی من لی غیرک !

                               الهی العفو!

                                            اللهم لا تجعل الدنیا اکثر همومنا و....

آری این عارفان سراپا نور بودندوما به دنبال آنها ،تا به حق به ما گویند ،راهیان نور!این نور هم از خود آنهاست!من و تو وسیله ایم تا ما را زیارت کنند ودستچین !شهر بی نور شده است!آیا به راهی نور نیاز ندارد؟البته که دارد ،واین راهیان نور هستند که شهر را روشن می کنند ،از بو ونور جبهه های نور !پس بیا وشهر را بعد از این سفر ببین!همانطور که سید شهیدان اهل قلم گفت که "جلوه ایمان در چشم آسمانیان نور است".جلوه ایمان کجاست؟!جز در کربلای حسین؟!وآری ،کل ارض کربلا وکل یوم عاشورا !چه کربلای زیبایی ،چه نشانه های زیبایی !ای راهی نور که عازم کربلایی !آیا در شلمچه بوی فاطمه را احساس کرده ای ؟!آیا در طلائیه بوی علمدار کربلا را به مشام جان بوئیده ای ؟!همان جایی که دست عزیزترین یار روح خدا برزمین افتاد !آیا در مجنون ،مجنون لیلی ،لیلا ترین روح الله زمان گشته ای ؟!آیا ساقی بیست وهفتمین لشکر عشق را شناخته ای ؟!آیا در هویزه صدای نعل ستوران را که بر نعش کربلاییان تاختند را به گوش جان شنیده ای ؟!آیا در فکه دوباره به اصل خویشتن بازگشته ای ؟!ای فکه آوینی را از ما گرفتی تا بفهمیم حقایق فقط به بهای خون فاش می شود؟!آری ،آمدیم تا بفهمیم ،آمدیم تا راهی آن نور شویم،آمدیم تا پا بر جای این انوار الهی بگذاریم!

خدایا قبولم کن !خدایا بپذیرم!خدایا این زیارت را به من ببخش !

چه می گویم !بگذارید از زبان خودشان بگویم:

ای شهید !ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته ای !دستی برآر !وما قبرستان نشینان دنیای سخیف را از این زندان برهان

آمین

 

 

2راوی | 17:28 - یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389
+ |
زمزمه های چند خاکریز
 

ـ خدايا!

تو خود گفتي هر كه عاشق من باشد، عاشقش خواهم بود

و هر كه را عاشق باشم شهيدش خواهم كرد

و خون‌بهاي شهادتش را نيز خود خواهم پرداخت.

ـ خدايا!

من عاشق توام!

شهيد ابوالقاسم تقديري

خدايا !مي‌داني چه مي‌كشم، پنداري چون شمع ذوب مي‌شوم. ما از مردن نمي‌هراسيم، اما مي‌ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم، روشنايي مي‌رود و جاي خود را دوباره به شب مي‌سپارد. پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.

عجب دردي! چه مي‌شد  امروز شهيد مي‌شديم و فردا زنده مي‌شديم تا دوباره شهيد شويم؟!

شهيد كاظم لطيفي‌زاده

ديگر نمي‌خواهم زنده بمانم. من محتاج نيست شدنم. من محتاج توام. خدايا! بگو ببارد باران؛ كه گويد شوره‌زار قلبم سال‌هاست كه سترون مانده است. من ديگر طاقت دوري از باران را ندارم.

خدايا! ديگر طاقت ندارم، بگذار اين خشكزار وجودم، اين مرده قلب من ديگر نباشد! بگذار اين ديدگان ديگر نبيند. بس است هر چه ديده‌اند. بگذار اين گوش‌ها ديگر نشنوند. بس است هر چه شنيده‌اند. بگذار اين دست و پاها ديگر حركت نكنند. بس است هر چه جنبيده‌اند.

خدايا! دوست دارم تنهاي تنها بيايم، دور از هر كثرتي؛ دوست دارم گمنام گمنام بيايم، دور از هر هويتي.

خدايا! اگر بگويي: لياقت نداري، خواهم گفت: لياقت كدام يك از الطاف تو را داشته‌ام؟!

خدايا! دوست دارم سوختن را، فنا شدن، از همه جا جاري شدن، به سوي كمال انقطاع روان شدن را...

شهيد احمد رضا احدي

خدايا، از چند صباح پيش كه در وادي شب‌شكنان قدم گذاشته‌ام، تا به حال تعداد كثيري از هم‌قطارانم بار سفر بسته‌اند و عزم ديدار دوست نموده‌اند؛ اما من روسياه، از كاروان عقب افتاده‌ام.

ياران در روشنايي مهتاب به طرف صبح سپيد حركت كردند، اما من، شب را به شب پيوند زده و در تاريكي‌ها راه گم كردم. گاهي فجر صادق را ديدم، اما در حركت به سوي آن سستي ورزيدم. اين بار تصميم گرفته‌ام با توكل به معبود، خويشتن را به جمع كاروانيان برسانم.

ياورا، ياري‌ام كن تا اين راه را به سرعت بپيمايم.

 شهيد عباس محمدي

خدایا، تو خودت می‌دانی که این وصیتنامه را وقتی می‌نویسم که عشق به شهادت سرتاسر وجودم را فرا گرفته است.

خداوندا، من که نمی‌توانم غیر از این برای پدر و مادرم خبری داشته باشم و خودت به آنها توفیق عنایت فرما. من امیدوارم با این قطرة خون خود توانسته باشم دین خود را به انقلاب اسلامی ادا کرده باشم.

خداوندا، اگر به من جان بدهی و زنده شوم، باز با این کفار خواهم جنگید و اگر دوباره کشته ‌شوم و دوباره زنده‌ام گردانی، باز دوباره می‌جنگم؛ حتی اگر صدها مرتبه زنده‌ام گردانی.

به امید روزی که پا در رکاب امام زمان (عج) بجنگم.

شهید احمدرضا خدیوپور

بارالها! اگر زنده بودنم موجب مي‌شود كه با معرفت بيشتر و با اعمال خالص‌تر و زيادتر به‌سويت بيايم، حاضرم در اين دنيا بمانم...

خدايا! اگر ماندم در اين وادي ظلمت و رذالت، موجب تقربم به‌سوي تو مي‌شود، ‌موجب بالا رفتن معرفتم و شناختم مي‌شود، مرا زنده نگه بدار؛ ولي خدايا باز هم در همان حال از تو مي‌خواهم عاقبتم را ختم به شهادت كني.

ولي خدايا اگر زنده بودنم هيچ تأثيري در ازدياد معرفت و شناخت تو ندارد... اگر زنده بودنم هيچ تأثيري در نزديك شدن به‌سوي تو ندارد، خدايا مرا به دوستانم ملحق كن و شهادت در راهت را نصيبم بگردان.

بار پروردگارا! عزيزانم همه رفتند و مرا تنها گذاشتند. خدايا! كبوتران سبكبال يكي يكي پر كشيدند و در آسمان تو بال گشودند و به مقصدشان رسيدند و مرا همچنان در اين وادي تنهايم گذاشتند.

خدايا! تاب تحمل و صبر در از دست دادن اين عزيزان از من سلب شد. تو را به خون طاهر و مطهرشان قسمت مي‌دهم اگر لايق شدم مرا نيز بپذير.

شهيد كاظم نوراللهيان

 

 

2راوی | 11:25 - جمعه سیزدهم اسفند 1389
+ |
دفاعیه یک دانشجو از استادش

انتقاد به استاد پناهیان واحضار ایشان به دادگاه به دلیل سخنرانی های دهه اول محرم !!!!

این انتقادات در شرایطی که تمایز حق از باطل می تواند تقدیر سعادت وشقاوت ملتی را رقم بزند، سر کردن زیر برف است ،پاک کردن صورت مساله پیچیده ای  است که تا عدد ورقم هر کسی در آن به محک گذاشته نشود پاسخ مساله را نمی توان یافت ،تا کی می توان در پرده ولفاف صحبت کرد در حالی که حتی فریادهای بی پرده ما به گوش مصادیق "صم بکمم عمی فهم لایرجعون" نمی رسد ، این گونه صراحت ورک گویی ها از مقتضیات  زمانه ای است که گرد وخاک های عده ای سود جو چشم حقیقت بین جمع کثیری را کور کرده ،در این آشفتگی نظر ها وعقیده ها در این کشمکش های بدون سرانجام  فرقه های گوناگون تنها امید نجات ما ،فریاد بشارت " واعتصموا بحبل الله "است ،ریسمانی که باید نشانی اش را تنها از مردان الهی پرسید ،چرا که ریسمان سیاه شیاطین بسیاری افکار مغشوش وحیرت زده گم کرده گان راه حقیقت را فریب داده ،هوشیاری قبل از وقوع حوادث پیش رو فرصت تاملی را فراهم می کند که با درنگ عمیق تری مرزهای باریک میان حق وباطل را موشکافی کنیم، با باور به تکرار سلسله وار تاریخ ،تاریخی که در برابر امتحان های طاقت فرسایش حتی عده ای  از اصحاب ولی خدا نیز به دام می افتند،قافله عاشوارا هنوز در راه است واین فریادها نوید فریاد هل من ناصر امامی است که در انتظارش نشسته ایم،. به امید این که اگر در سپاه یزیدیان نیستیم از جامانده های قافله عاشوراییان نیز نباشیم ،اگر از اهالی کوفه نیستیم ،ناله های در چاه ولیمان هم  با گوش جانمان بیگانه نباشد ،مولایی که پرچم نیابت منتقم عاشورا را به دوش گرفته واگر امروز با سفیر وفرستاده به حق حجت الهی دست بیعت ندهیم ودر زیر لوای ولایتش نایستیم خدای نکرده فردایی می رسد که در مقابل حجت خدا  سرافکنده باشیم ...اگر این طور باشد ،بهترین حالتش این است که سرنوشتمان شبیه حر، آزاده عاشورا باشد ،باز هم شیعه باید دق کند از این که به جای آن که بستر ساز ظهور باشد مانع ظهور بوده ،هرچند دست ولایت تکوینی امامش به حکم ادب وآدابی در آخرین دقایق سینه اش را پذیرای ولایت می کند ،حر کیست ؟حبیب بن مظاهرکه بود؟مسلم که بود ؟..............مگر بازمانده ی قافله عاشورا از عاشورا نمی گوید ؟ از" ما رایت الا جمیلا" نمی گوید ؟از جامانده های عاشورا نمی گوید ،حسرت به دلانی که تاوان بیدار شدنشان سرهای برنیزه عزیزانش بود ؟ از یزیدیان نمی گوید ؟ مگر کربلا در کربلا نمی ماند اگر روایت گر عاشورا نبود ؟پس چرا نباید روایت کرد ؟چرا نباید به تفسیر نشست ؟!چرا نباید در انتهای یک حادثه ،حادثه ای که نبرد میان حق وباطل است ؟بگوییم عاشورایی که بود؟ یزیدی کیست؟حرف از حسینی بودن ویزیدی بودن برچسب سنگینی است، قبول، اصلا حرف از حق وباطل می زنیم! در مثل که جای مناقشه نیست !!باز هم شیعه باید دق کند وقتی مولایش در این بی بصیرتی اشک می ریزد وامام زمانش را صدا می زند که "ای مولای ما دعای کن برای ما....." ،مکتب ما درس گرفته عاشوراست ،اگر از عاشورا مثال می زنیم ودر آینه زلال حقیقتش به دنبال مصادیق می گردیم فقط به دلیل آن است که اولین مشق ظلم ستیزی را در کلاس درس حسین علیه السلام نوشته ایم وچه لوح تمرینی بهتر از اولین مشق عشق ؟!دل ولی خدا که می لرزد ،اشک که از گوشه چشمانش جاری می شود شیعه باید دق کند، شیعه باید فریاد کند ،چه آن ولی حسین علیه السلام باشد که هنوز به خیام صحرای کربلا چشم دوخته ،چه نایب حسین که دست ولایتش امروز برسر ماست ...شیعه جانش بر لبش رسیده که فریاد می زند ،به اشاره صدا زد ولبیکی نشنید به نام صدا می زند تا حجت را تمام کرده باشد،این فریادها حاصل حرف های تلنبار شده روی دل های زخم دیده ی ولایت مداران است ،ولایت مدارانی که می ترسند از فتنه های بزرگتری که در راه است ،فتنه هایی آخرالزمانی که شاید حاصل اشتباه خواص در آن امتحان بزرگ دیگر قابل جبران نباشد ،پس باید زیر غلط های املایی خط کشید ،تا دیگر تکرار نشود ...حتی انتقاد استاد به قوه قضائیه از درد دل ولایت مدارشان بوده ،واقعا تکلیف شخصیتی مانند حاج آقا پناهیان هنوزبرای قوه روشن نیست؟ احضار ایشان به دادگاه علامت سئوال بزرگی برای من است ،در شرایطی که عناصر ضد نظام به راحتی بیانیه صادر می کنند ،نشریات به پشتوانه آزادی بیان ضربه های سنگینی به ولایت فقیه می زنند ،پرونده های امثال پرونده مهدی هاشمی در بایگانی عدالت خاک می خورد ،چرا عکس العملی نمی بینیم ؟اما زمانی که ولایت مداری از سر دلسوزی عملکرد قوه قضائیه را زیر سئوال می برد به دلیل انتقاد به دادگاه احضار می شوند ،برای من جای سئوال می شود این همه مسامحه قوه قضائیه در برابر مخالفان نظام واین همه تندروی در برابر ولایت مداران ؟ در جایگاهی نیستیم که بتوانیم میان حق وباطل داوری کنیم ، چرا که برای سنجیدن یک مسئله باید در میدان بود وهمه جوانب را دید ،ولی واضح است که قوه قضائیه به جای این عکس العمل تند واحضار ایشان می توانست در برابر این همه علامت سئوال  از خودش دفاع کند!

2راوی | 20:31 - جمعه سوم دی 1389
+ |
قطعه ای از آسمان

هفته  دفاع مقدس است وراوی باید راهیان را مهمان کند، به یک جمله از شهید ،یک وصیت ،یک دل نوشته ویا یک قطعه شعر.. آری ،راوی می خواهد مهمانتان  کند به یک قطعه، اما نه یک قطعه ادبی ،قطعه ای از زمین ،یا بهتر است بگویم قطعه ای از آسمان،قطعه ای که  که برای دیدنش باید بیشتر از یک کلیک ساده...باز شدن یک پنجره ..یک زمزمه ..وشاید یک بغض ویک قطره ویک خدا قوت در صفحه نظرات زحمت بیفتی...با من بیا،...تو که بارها عزمت را برای رفتن جزم کرده ای ...بندهای امید را در انتهای سوراخ های  دل تنگی گره داده ای...جرعه ،جرعه  هوا وهوس های آلوده این شهر را به خورد ریه های نجیبت داده ای ...با متانتت ،روی انتظار را در شلوغی دود وبوق وچراغ قرمز،به پهنای اتوبان های فرصت  کم کرده ای ..برای دست دادن با وصال، روبوسی با سلامی دیگر، که در انتهایش آشنایی ایستاده در انتظار آن که گرم در آغوشش بگیری وبه شانه هایش بزنی ودل تنگی را از شانه هایش بتکانی،تا تکانی بدهی غربتی را که در این آدینه دلگیر لم داده روی دلت ،تکانی اساسی که دیگر دلش هوایت رانکند ...   

دلم هوای آرام ترین قطعه این شهر را کرده ، اگر به من باشد، می گویم این شهر وصله ناچسبی است برای این قطعه ،با من بیا!این جا پر است از آشنا های غریب !پر است از آغوش هایی که می توانی دلتنگی ات را در سینه اش بریزی !سینه هایی به وسعت دریا که برای دلتنگی تمام مردمان این شهر جا دارد ... آرام ترین قطعه این شهر،آنجایی که هر بار می روم گویی قطعه های به هم ریخته پازل دلم کنار هم چیده می شود وباز خودم را می یابم ... چاه دلتنگی ام ،که بی صبری هایم ،فریادهایم ،ناله هایم ،گریه هاوگاهی حتی خنده هایم را در آن فریاد زدم وبعد در خلصه ای بی پایان فررفته ام .....خودم را یافته ام در کنار سنگ هایی سرد که گرم در آغوششان می گیرم ،سنگ هایی که که اگر ضریح  می شدند ،دخیل های سبز اجابت روی آن را نمی توانستی شمارش کنی....

روی مزارها را نخوان ...............نام ندارند .........

                                      "آری،نام دارترین مردان این شهر نام را ننگ می دانند"

این شاید عباس باشد ،شاید قاسم ،شاید علی اکبر ،شاید هم علی اصغروشاید هم حسین !.......این قطعه پر است از حسین ها، پر است از علی اکبر ها ،پر است از پدر ها وپسر هایی که همگی  فرزندان روح الله اند .....

سینه ملتهبم را به سرمای سنگ می چسبانم ،برادرم ،مهربانم، برخیز ،زینب ها را دیگر تاب روایت نیست، زینب را همین اسارت بس است ،من کجا عمه ام زینب کجا ؟این همه صبوری را از کجا بیاورم ؟او بود، عاشورا را دیدوروایت کرد ومن از نسل سومم نه عاشورای او را دیدم و نه عاشورای تو را ......

     "السلام علی الحسین وعلی علی ابن الحسین وعلی اولاد الحسین وعلی اصحاب الحسین.....

مردترین مرد این شهر برخیز، برخیز،می خواهم دلتنگی ام را روی شانه های  صبورت اشک بریزم ،حسرت دیدار کربلا را،برخیز ،مرا همین اسارت بس در این وانفسای نفسانی ،در این هلهله عصیان ،.............در این دنیایی که همه ،همه چیز را می خواهند وتو حتی نام را....نخواستی!آری،تو به راستی مرگ را تولدی می دانستی ورفتی تا نامت را خدا بگذارد ...

با من بیا !این جا پر است از نشانی آنهایی که قبل از ما آمده اند ،.....روی سنگ ها را نگاه کن،فرزند کدام جاویدالاثر بوده که در جستجوی پدر وشاید پدرانش باز هم زودتر از ما این مزار را با گلاب چشمانش آبیاری کرده؟ فدای مهربانیش، برای یا کریم های با معرفت این قطعه دانه ریخته وبرای دل تاریک من شمع گذاشته .......ای کاش زودتر آمده بودم ،شاید این بار می دیدمش ومهمانش می کردم به خانه ام، به دست نوازش پدرم ،به تکیه گاه محکم یک انسان بعد از خدا ،...پدر،....واژه ای که برای او بیگانه شده ،از روزی که پدرش تاب دیدار بیگانگان را در خاکش نداشت ،اما نه ،او به دست نوازش ما محتاج نیست، اگر دستان صبور یک پدر نوازشگر من است ،او به تعداد سنگ های بی نام ونشان این  قطعه سنگ صبور دارد،به تعداد سنگ های این قطعه می تواند صدا بزند بابا ......

اگر با من راهی نشدی ،یا بهتر بگویم واژه هایم یارای توصیفش را نداشت ،....اصلا هروقت دلت هوای آسمان کرد،سری بزن به این قطعه  ، قطعه شهدای گمنام یا بهتر است بگویم

                                                           "قطعه شهدای نامدار"

2راوی | 19:56 - جمعه دوم مهر 1389
+ |
تاول

سکانس اول


خودکار آرام از لای انگشتانش روی میز قل می خوره،دندانهایش دیگر قدرت دندان قرچه ای ندارد ،آرام در خودش می گرید وسر به زیر تر از همیشه فکرش را لای صفحات جزوه قایم می کند ، استاد همچنان لبریز از کینه، منبر قدیمی اش را ترک نمی کند گویی هر شنبه وعده دارد دلش را زیر انبوهی از بی حرمتی له کند ،واین بار بی رحم تر از هر شنبه آمده ،..

جان بنز این لقبی است که استاد به افتخارات یک ملت می دهد ،جان بنز به جای جانباز ...از همان بنزهایی که حسین  حتی یک بار هم  از شیشه اش آسمان آلوده ی این شهر راندیده ،گواهی ؟سند؟سند استاد بنزهای صف کشیده توی پارکینگ دانشکده است که معتقد مال چند جانباز ..اصلا سند برای چی؟ توی این کلاس همه یاد می گیرند حرف استاد سند .در نظرم استاد شبیه یک شکنجه گر ساواک می آید ،البته بی شباهت هم نیست .با شکمی برآمده وحنجره قرمز درشتی  که زیادتر از حد با قاه قاه خنده هایش خودنمایی می کند ...من هم با حسین لای جزوه گم می شوم ،...خط دومی را جا افتادم استاد چی گفت؟زیر گوشم زمزمه می کند بهتر که جا افتادی ،.....اصلا هر چه جا افتاده تر بهتر .... وای بوی خورشت جاافتاده مادرش مستت می کند ،این را اولین باری  که صمیمانه بفرما زد فهمیدم ....

سکانس دوم


فهمیدم ،آره فهمیدم کی رو می گی،تو هم فهمیدی کی رو میگه  !تو چقدر خنگی دختر !اصلا تیپش بین بچه های هنر تابلو !آهان آفرین همین پسره ، می گویند سهمیه ای است این رو خودش که لونداده ولی یکی از بچه ها که باش تو دبیرستان همکلاس بوده می گه پدرش جانبازه !والا به خدا خوب است کاش زودتر دوباره جنگ بشه خودم شوهرم رو هل می دم جلوی تانک ...لااقل بذار بچه هامون مثل ما حقشون ضایع نشه !این ها را یکی از همکلاسی ها روز های اول ورودمون داشت  زیر گوش دوستش پچ پچ می کرد .... زیر چشم غره هاشون زیر زیری  حسین رو ورانداز می کنم  ،آنقدر محوش می شم که برای چندمین بار با هم چشم تو چشم می شیم، قیافه آشنایی دارد !.....

سکانس سوم


آشنا شدیم باهم !آشناتر از دو برادر !فقط در طول یک هفته.... هفته دفاع مقدس رسیده این را از پوستر هایی که برد بسیج را پر کرده می توان فهمید ،البته فقط برد بسیج !وتا حدود دو متری اطراف آن ،آخر دورتر از آن این حرف ها بیگانه تر از آن است که فهمیده شود ،روی یکی از پوستر ها  "شب شعر "با فونت بزرگ با رنگ قرمز حک شده ...قرمز پوشیده بود وصورتش قرمزتر از لباسش بود ،همانی را می گویم که سیلی محکمی نواخت ورفت ..واو مبهوت مانده بود،نه این که زورش نرسیده باشد ....اگر یک بار مچ در مچش مینداختی می فهمیدی چه می گم !،..می گی چی گفت یا نه!هی بت می گم به پر وپای این بچه قرطی نپیچ آدم بشو نیست ،....،برگه های جزوه اش مانند قلبش از هم می پاشد وهر کدام در گوشه ای  خود را گم وگور می کند ،نمی خواهد زیر نگاه متعجب همکلاسی ها بماند،در انتهای راهرو گم می شود زودتر ازآن که آخرین صفحه جزوه اش را پیدا کنم ،...

سکانس چهارم


پیدا کردم ،بیا ایناش ...شاعر : حسین مهدی پور!نام شعرتاول !از شعر های منتخب کنگره !دیدی؟ یالا !حالا مژدگونی من رو میدی یا همه کلاس رو خبر کنم تا مجبور شی یه کلاس رو شیرینی بدی ؟!!از همون خنده های بانمکش تحویلم می ده ومی گه!نه مرتضی جان شما همون لطف کن همه کلاس رو خبر کن می ترسم این جوری خیلی پام گرون در بیاد بالاخره تا شب شعر 2 هفته ای مونده ....مونده بودم بگم یانه !سر کلاس می خواستم حالش رو بگیرم تا دیگه از این حساب کتا با نکنه !هیجان زده سرم رو برگردوندم که یکدفعه همون لباس قرمز با علامت حک شده روش چشمم رو گرفت پشیمون شدم ونشستم ،.....نشستم کنارش ،آروم سرش رو گذاشتم روی پام ،مردونه گریه می کرد فقط از خیسی لباسم وشانه های لرزونش می شد فهمید که  چه آشوبی در دلش برپاست ! آروم بام نجوا می کرد تو می گی نپیچ !من نپیچیدم به پر وپای هیچ احدی !این بغضه که مدام به پروپای دلم می پیچه !ازهمون روزی که قید سهمیه رو زدم !همون روزی پدرم قسممون داد هیچ سهمیه ای از جانبازیش سهممون نباشه !عهد کردم سهمم ادامه راه پدرم باشه ! برای عوض شدن فضا زدم بش وگفتم  یه هفته بیشتر نمونده وتو فقط پنج وعده مهمونم کردی !پس چی شد ان خورشتی که قولش رو داده بودی ؟مادرش آروم صداش می کنه حسین جان مامان ...حسین جان ...

سکانس پنجم


حسین ! ..صدام رو نمیشنوه !مات ومبهوت بش نگاه می کنه !رد نگاه حسین رو دنبال می کنم ولی تا قبل از این که به آخرش برسم نگاهم رو می دزدم دل دیدنش رو ندارم ..از خورشت متنفرم ..برای همیشه از قرمز حالم به هم می خوره ،...قرمزی خورشت قیمه  ،قرمزی حنجره استاد که مثل آونگ توی سرم این طرف وان طرف می ره ،قرمزی لباس وصورت برافروخته لباس قرمز ها..من رو یاد قرمزی این تاول ها میندازه ،قرمزی فونت های بزرک نقش نبسته روی بردهای خالی ،قرمزی جای انگشت های مانده روی صورت حسین ،قرمزی چشمانش  که عاشقانه تاول های صورت پدر را نظاره می کنه  من رو یاد قرمزی این تاول ها میندازه ..یاد تاول های  قرمز دل حسین که کم از تاول های صورت پدرش نیست ...لای صدای سرفه های  پدرش ،دنبال ماسک اکسیژنم،...اکسیژن خیلی کمه !انگار دشمن با خنده های مستانه اش ،با پچ پچ هاش ،با سیلی های نواخته بر صورت حسین ها فضای پاک معرفتمون رو اساسی شیمیایی کرده ..پرستار ..پرستار ..اکسیژن ..اکسیژن.......

2راوی | 15:1 - چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389
+ |
فاخلع نعلیک.....

 


فاخلع نعلیک.....

آری ،همین جاست که باید نعلین های دلبستگی را از پاهای تاول زده از حرارت عصیان در آورم .بر سر در این معبر نوشته اند :

                                                             "با وضو وارد شوید"

قطره های زلال حیرت وسرگردانی در میان شوره زار خشک شده بر گونه هایم راهی می یابند وآرام می لغزند بر سجاده دلتنگی ،باید با همین ها وضویی بسازم ،از اشک، که عصاره عشق آدمی است .در این قدمگاه که دخول کنی تنها با وضو می توانی فانوس های معرفت را ازشاخه های حماسه بچینی شاید تا مقصدت از مین های آزمایش وامتحان خلاصی یابی.

سرهای بر نیزه وادی عشق ،نخل های بی سر این سرزمین نشان از عهد های شکسته از عهد الست تا به امروز است ومن از همین قبیله ام ،قبیله گمشدگان ،کوله بارم را که زیر ورو می کنم پر است از پیمان شکنی،از برادر کشی های قابیلی ،از جهالت های مکرر اقوام تاریکی ،از ناله های در چاه حقیقت،از هل من ناصر های بی جواب قافله سالار ...پر است از ندبه های نخوانده صبح امید آدینه ،از سمات های فریاد نزده غروب دلتنگی ...پر است از انتظار فرسوده ای که حاصلی جز تکرار پی درپی فاصله ها نداشت...پر است از هراسی که پای رفتنم را سست می کند ...می نشینم ، ناامیدی شانه هایم را خم می کند ،سر به زیر که می اندازم رد پای عابرانی را می یابم که پیش از من دل به این راه داده اند ،خون تازه ای در رگ های طاقتم می دود ،دست به زانو می گیرم وراست می شوم ...آری چشم که بدوزی نور فانوس هایشان تو را می خواند، باید رفت، باید با این قافله همراه شده ،برای لبیک به هل من ناصر نبرد حق وباطل دیر نیست  ،کربلایی دیگر در پیش است وکربلا های دیگر نیز ،یزیدیان تشنه خونی تازه اند ،اگر جهالت در مکتب یزیدیان درس گرفته ،حقیقت درس گرفته مکتب عاشوراست ،ققنوس ها بارها از خاکستر حقیقت زاده شدند وخواهند شد ،آمده ام برای خودم وهمه آنهایی که شاید روزی از این ایستگاه بی قراری عبور می کنند از راه ورسم قافله عشق بگویم ،از مکتب حقیقت ،از بی نشان هایی که باید نشانی را از آنها پرسید ،از همان هایی که لبیکی جانانه  در طواف عشق فریاد زدند ،باید پا گذاشت جای پای شب شکناننی که راه را تا درهای آسمان می دانند ،به رسم بازمانده قافله عشق می خواهم پیام رسان عاشورا باشم ....می خواهم زینبی باشم ....السلام علیک یا بنت امیرالمومنین........،آری،می خواهم راوی شوم ،می خواهم  راهی شوم ،باید فانوس بچینم از عاشورای دیروز تا شاید کورسوی امیدی باشد برای خودم و همه آنهایی که از قبیله گمشدگانند،با من بیا اگر گم شده ای......

2راوی | 12:6 - شنبه شانزدهم مرداد 1389
+ |
منوي اصلي
خانه
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ

ساير امکانات


طراح قالب

بهترین وبلاگ ،کد آهنگ،تصاویر گیف،مطالب متنوع