اولین دیدارمان
بسیار زیبا بود. تقویمی را از سازمان " امل" به من هدیه دادند. دوازده
نقاشی داشت، برای دوازده ماه سال. همه زیبا، بدون اسم و امضا و من عاشق یکی از
آنها.. همان که تمام زمینهاش سیاه بود و یک شمع کوچک در میان تاریکیاش روشن... و
عاشق متننوشته آن:
"من ممکن
است نتوانم تاریکی را از بین ببرم ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و
باطل را نشان میدهم و کسی که به دنبال نور است آن نور، هرچقدر هم کوچک باشد در
قلب او بزرگ خواهد بود" دوست داشتم صاحب اثر را بشناسم ولی نقاشی هیچ اسم و
نشانی نداشت..
چند
روز بعد در موسسه او را دیدم، چه تصور بدی از او داشتم!!! فکر میکردم کسی که نامش
با جنگ گره خورده باید آدم قسیی باشد، حتی میترسیدم... لبخندش… آرامشش ... مرا
غافلگیر کرد؛ چقدر خودمانی!!! از دوستم پرسیدم: مطمئنی او خودش است؟ و او، مطمئن
بود..
تقویمی که دستش
بود درست مثل تقویم من بود، گفتم: «من این را دیدهام» از نقاشیهایش پرسید. گفتم:
«شمع، شمع مرا متاثر کرد، نقاش آنرا میشناسید؟» لبخند زد، خودش خالق آن اثر بود.
من متعجب شدم، متعجبتر از دیدن چهره خندان و صمیمیاش!!! گفتم: «شما در جنگ و خون
زندگی میکنید، فکر نمیکنم بتوانید اینقدر احساس داشته باشید!» لبخند زد و شروع
کرد به خواندن نوشتههای من. آنها را از حفظ بود! اشکهایش سرازیر شد....
اولین
هدیه را قبل از ازدواج به من داد، در راه یکی از سفرهای روستایی، داخل ماشین. چقدر
هدیهاش را دوست داشتم. با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بودم و حجاب درست و حسابی
نداشتم اما دوست داشتم جور دیگری باشم. مدیر مدرسهای بود که در آن زندگی میکرد.
از مهمانهایش هم در همان یک اتاق محل سکونتش پذیرایی میکرد.
روز اول چقدر جا خوردم وقتی فهمیدم باید کفشهایم را درآورم و روی زمین بنشینم! او
شاهکار بود، غافلگیر کننده، جذاب. وقتی هدیه را به من داد خیلی خوشحال شدم، همان
جا باز کردم، یک روسری قرمز با گلهای درشت. من جا خوردم اما او لبخند زد: «بچهها
دوست دارند شما را با روسری ببینند» روسری را سر کردم. بچههای موسسه با حجاب من
مشکل داشتند، اما او هرگز نگفت: حجابش درست نیست، مثل ما نیست و ... او دستان مرا
گرفت و قدم به قدم جلو آورد به سوی اسلام. او دست مرا گرفت و از ظلمت و روزمرگی
بیرون آورد.
پس از نه ماه با
هم ازدواج کردیم... «تو دیوانه شدهای! این مرد بیست سال از تو بزرگتر است،
ایرانی است، همهاش توی جنگ است، پول ندارد، همرنگ ما نیست، حتی شناسنامه
ندارد!»... این حرفها را همه حفظ بودند به جز من... قانع نمیشدم مثل بقیه ازدواج
کنم، من به دنبال یکی مثل او بودم، یک روح بزرگ، آزاد از زندگی دنیایی و متعلقاتش.
روزی که مصطفی به
خواستگاریام آمد مامان به او گفت: «شما میدانید این دختر که میخواهید با او
ازدواج کنید چطور دختری است؟ این صبحها که از خواب بلند میشود هنوز رفته که صورتش
را بشوید و مسواک بزند کسی تختش را مرتب کرده لیوان شیرش را جلو در اتاقش آورده و
قهوه آماده کردهاند. شما نمیتوانید با مثل این دختر زندگی کنید، نمیتوانید
برایش مستخدم بیاورید اینطور که در خانهاش هست». مصطفی خیلی آرام اینها را گوش
داد و گفت: «من نمیتوانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول میدهم تا زندهام، وقتی
بیدار شد، تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت» و تا
شهید شد، اینطور بود. حتی وقتهایی که در خانه نبودیم در اهواز در جبهه اصرار میکرد
خودش تخت را مرتب کند. میرفت شیر میآورد خودش قهوه نمیخورد ولی میدانست ما
لبنانیها عادت داریم، درست میکرد...
خیلی سختی کشیدم
تا به او رسیدم....
دو ماه بعد از ازدواجمان دوستم گفت: «یک چیز برایم روشن نشد! تو خیلی از ظاهر
خواستگارهایت ایراد میگرفتی، چطور با او که مو نداشت ازدواج کردی؟» از او دلخور
شدم، حتی کار به بحث کشید، که او اشتباه میکند. آن روز به محض بازکردن در خانه،
شروع کردم به خندیدن، آنقدر که اشک از چشمانم جاری شد. پرسید: "چرا میخندی؟"
گفتم: " تو کچلی!؟ من نمیدانستم !!"
تمام راه را اشک
ریختم، او به ایران رفته بود. از روز اول ازدواج قضیه آمدن به ایران و انقلاب را
میدانستم، ولی این برایم یک خواب بود، خوابی طولانی. خیلیها میآمدند لبنان به
دیدنش، تا اینکه یک روز عصر او گفت: "ما داریم میرویم ایران". گفتم:
"برمیگردید؟" گفت: "نمیدانم.." با بعضی شخصیتهای لبنانی
رفت، آنها برگشتند و او ماند. نامه داد،" امام خواسته بمانم..." چقدر
دوری از او برایم دشوار بود. در نامه دوم نوشت: "بیا ایران".
آن وقت ها انگار
در مصطفی فانی شده بودم نه در خدا . می گفتم مصطفی تو مال منی. و او درک می کرد می
گفت:« هرچیزی از عشق زیباست تو به مُلکیت توجه می کنی. من مال خدا هستم تو هم. این
وجود مال خداست» برایش می نوشتم« کاش یکدفعه پیر بشوی، تا نه کلاشینکف تو را از من
بگیرد و نه جنگ» و او جواب داد که« این خودخواهی است اما من خودخواهی تو را هم
دوست دارم. این فطری ست. اما چطور مشکلات حیات را تحمل نمی کنی؟ من تو را می خواهم
محکم مثل یک کوه، سیال و وسیع مثل یک دریای ابدیت... تو می گویی مُلک؟مُلکیت؟ تو
بالاتر از ملکی. من از شما انتظار بیشتر دارم. من می بینم در تو کمال و جلال و
جمال.جایز نیست در وجود تو خودخواهی. تو روحی تو باید به معراج بروی تو باید پرواز
کنی. چطور می توانم تصور کنم افتادی در زندان شب. تو طائر قدسی. می توانی از فراز
همه حاجزها عبور کنی. می توانی در تاریکی پرواز کنی...
کنارم بود، نگاهش کردم. "یعنی فردا که بروی دیگر تو را نمیبینم؟". گفت:
"نه". به صورتش دقیق شدم و چشمانم را بستم." باید یاد بگیرم، تمرین
کنم چطور صورتت را با چشمان بسته ببینم". صبح مثل همیشه لباس و اسلحهاش را
آماده کردم و آب خنک دادم دستش برای توی راه. اینها را گرفت و به من گفت: "تو
خیلی دختر خوبی هستی" ... و با عدهای از همراهانش رفت..........
"اللهم تقبل
منا هذاالقربان"، در سردخانه بیمارستان هستم.....بغض تمام وجودم را فرا
گرفته، ولی او آرام است .... من دیگر دلشوره شهادت یا زخمیشدنش را ندارم..... به
آرزویش رسید
با مصطفی یک
عالم بزرگ را گذراندم از ماده به معنا، از مجاز به حقیقت و از خدا می خواهم که
متوقف نشوم در مصطفی، همچنان که خودش در حق من این دعا کرد:
«خدایا من از تو یک چیز میخواهم
با همه اخلاصم که محافظ غاده باش و در خلا تنهایش نگذار! من میخواهم که بعد از
مرگ او را ببینم در پرواز. خدایا! میخواهم غاده بعد از من متوقف نشود و میخواهم
به من فکر کند مثل گلی زیبا که در راه زندگی و کمال پیدا کرد و او باید در این راه
بالا و بالاتر برود. میخواهم غاده به من فکر کند، مثل یک شمع مسکین و کوچک که
سوخت در تاریکی تا مرد و او از نورش بهره برد برای مدتی بس کوتاه.
میخواهم او به من فکر کند،
مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بینهایت»
پ.ن:بخش هایی
از کتاب نیمه پنهان ماه (زندگی نامه شهید چمران )
پ.ن :تقدیم به
همسر مهربانم ،محمدم،که با عاشقانه های عارفانه اش به زندگی ام رنگ تازه ای داده...
پ.ن :خدایا
شکرت...